از آخر به اول !

پست 77 تا مونده به آخر، درد تنهایی.

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ

پست دار ابتلاء حضرت حاج رضا رو خوندم از اون موقع دارم درد میکشم.

دردی که حقیقتا به عمق استخوانم نفوذ کرده. و هی میگم خدایا من اگر در این موقعیت بودم، شایدم میترکیدم ها ؟ 

سخنرانی های حاج آقا پناهیان رو گوش میدم یه کم آروم میشم. 

خودمم شخصیتی دارم که دردپذیر هستم...یعنی کلا از زندگی انتظار خوش گذشتن نداشتم هیچوقت.

هیچوقتم انصافا بهم خوش نگذشته و منظورم نارضایتی نیست ابدا. 

نمیتونی بهم بگی بیمار، انصافا اسمش رو میذارم واقع بینی و نه بیماری. 

چون بیماری اگر بود،لااقل غر میزدم و دنبال راهی برای تخلیه بودم یا انتقام.

یه وقتی آدم داره تو زمین کار میکنه و عرق میریزه اما رضایت قلبی داره. 

من منطقا پذیرفتم که هر دردی سراغ آدم میاد، برای رشد آدمه... و قویا قبول میکنم که 

هرکه او هوشیارتر پر درد تر و هرکه او آکاه تر رخ زرد تر. 

میخواستم بپرسم تا حالا فکر کردی بزرگترین درد تو چیه؟ دردی داری اصلا ؟ فارغ از دغدغه کار و شغل و خانواده و زندگی مرفه، درد دیگه ای داری؟ مگه میشه آدم بی دردی پیدا بشه ..

بارها و بارها و بارها بهش فکر کردم. مشکلات زیادی در زندگی دارم و داریم. ما یک خانواده پر جمعیت و بی پشتوانه هستیم.  عاطفی هستیم و هزار و صد و بیست و بک دغدغه داریم و زمینه برای بروز هرگونه اغتشاش و پارازتی وجود داره ..اما اینها هرکدام به طریقی قابل حل هستند... درد بزرگ من، شاه درد من در واقع، دردی که همیشه حسش میکنم و مدام در خوف و رجا هستم نسبت بهش ،درد عمیق تنهاییه... و برای اینکه کاملا روشنش کنم باید بگم اصلا و ابدا منظورم از تنهایی، تنهایی فیزیکی نیست. یه جنس از تنهایی که با هیچ بنی بشری پر نمیشه. تنهایی روحی، تنهایی شخصیتی، یک جور تنهایی مثل حالتی که تورو میذارنت داخل قبر، ناصر الدین شاه قاجار هم باشی و حرمسراش و اهل و عیالش و خدم و حشمش و خاندان و تبارش و قشون و لشکرش، در اون حالت و وضعیت تنها هستی، تنهای تنهای تنها. اون تنهایی رو حس کردی تا حالا؟

میدونم و واقفم بهش که این تنهایی با چی پر میشه. 

وقتی میگم با بنی بشر، در واقع منظورم ادمهای عادیه... مثلا یقینا اگر من یکی از فرزندان امام علی بودم  (به مذهبی ها بر نخوره )، احتمالا کمتر این تنهایی رو حس میکردم و باری که بر دوشم بود رو شخص دیگری تحمل میکرد...

حقیقت اینه که همین پست شاهد مدعای منه. میخوام از چیزی حرف بزنم که هیچگونه هنری در بیانش ندارم... مثل دیدن یک شی غیرمادیه، مثلا یک روح رو میبینی و به بقیه میگی اینه و کسی چیزی نمیبینه...باید حسش کرده باشی...

امیدوارم این تنهاییه باعث رشدم بشه... به هر حال یه خلایی این وسط هست، تو میخوای با چی پرش کنی؟ میخوای اونقدر دور و بر خودت رو شلوغ پلوغ کنی که یادت بره و کلا انکارش کنی یا میخوای راه درستش رو پیدا کنی ؟  

موافقين ۱ مخالفين ۰ ۹۷/۰۵/۰۸
زمستان ..

نظرات  (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter