از آخر به اول !

پست 58تا مونده، به آخر... تقدیمی.

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۸ ب.ظ

خونی که از قلبم پمپاژ میشد به کل بدن، دیگه به قلب بر نمیگشت. بس که از دست خودم عصبانی بودم. نمیتونستم تو خونه بند بشم. لباس نپوشیده زدم به خیابون، گفتم چه کنم چه نکنم که این عصبانیتم رو به شکل مسالمت آمیزی رد کنم که آثار سوءش تو روحم باقی نمونه؟ با خودم فکر کردم بهتره زنگ بزنم بهش و مودبانه ازش توضیحات بخوام. به هر حال ما انسانها، حیوانات ناطقی هستیم که با حرف زدن میتونیم مشکلاتمون رو حل کنیم.

رفتم بیرون؛ رفتم سر میدون، اولین تلفن کارتی خراب بود، رفتم سراغ دومی، خراب بود، رفتم سراغ سومی،اونم خراب بود ولی چون تلفن کارتی دیگه ای اون اطراف نبود، مجبور شدم از همون استفاده کنم. یه کارت ِ تلفن از جیبم درآوردم و گذاشتم تو دستگاه. 450 تومن اعتبار داشت. سریع یه شماره رو گرفتم که فقط چهار رقم اولش رو یادمه 0912 . بقیه ارقام رو یادم نیست. همینجوری زدم روی اون دکمه ها. خون جلوی چشمامو گرفته بود. بعد از چند تا بووووق بلند، یه دختره گوشی رو برداشت و با بی حالی گفت: الو؟   بی سلام و بی مقدمه گفتم آشغال عوضی کثافت! بد کردم اون موقع که پول نداشتی بهت قرض دادم؟ من الان عصبانیم. چرا آدم رو از یه کار خوبی که کرده پشیمون میکنی؟ یادت رفته کی بودی و کجا بودی؟ گذشته خودت رو فراموش کردی؟ بی دین، بی خدا، حرام خور . گفت ببخشید یه لحظه گوشی. صدای ضعیفی از پشت تلفن میشنیدم که گفت: بابایی! مثل اینکه باتو کار دارن.

بعد از چند لحظه... صدای نسبتا ضمخت یه پسره از پشت تلفن اومد: الو، بفرما؟  

گفتم مرتیکه! تو زن و بچه داری؟ تو زن و بچه داری و اینجوری مزاحم ناموس دیگران میشی؟ گفت وایسا وایسا، چه ربطی داره آخه؟ مگه هر کی خودش زن و بچه داره مزاحم ناموس دیگران نمیشه؟ به علاوه، من زن و بچه ندارم، فامیلیم بابایی‌زاده‌ اس، بچه های شرکت بهم میگن بابایی. گفتم ببین من الان عصبانی ام، یه بلایی سر خودم میارما. منو سیاه نکن، من خودم قناری رو رنگ میکنم جای کبوتر قالب میکنم به مردم، بهتره با زبون خوش همکاری کنی باهام. گفت تو دنبال چی هستی دقیقا؟ گفتم فقط یه اسم.  گفت خب اسم کی؟ گفتم اگه میشناختمش که به تو زنگ نمی‌زدم. گفت خب یه راهنمایی کن لااقل، اول اسمش چیه؟  گفتم عین. سریع گفت احسان علیخانی نیست؟ گفتم احسان که اولش الفه. من میگم عین، اصلا اسمش که مطرح نیست. قیافه اش هم مهم نیست. مهم خودشه. به نظرت قدش بلنده؟ گفت فکر نکنم، شاید زیر یک و هشتاد باشه. گفتم ببین! اینقدر با کلمات بازی نکن. من خیلی عصبانیم. دقیق جواب بده. قد کوتاهه؟ سیاهه؟ بلائه؟ اصلا بگو ببینم چیکاره‌اس؟  گفت کار؟ مرد حسابی کار کجا بود؟  گفتم چی شد چی شد؟ تو تا همین چند لحظه پیش پز شرکت و بچه‌های شرکتتون رو میدادی، الان که اسم کار اومد شدی بیکار؟ گفت نه بابا دلت خوشه. شرکتمون از اون شرکتها نیست که، از این یکی شرکت هاست! گفتم کدوم شرکت ها؟ گفت از همونا که میگن بده. گفتم عه وا خاک تو سرم، واقعا میگی؟! گفت چی چی رو واقعا، هرمیه شرکتمون. گفتم خب که چی؟ گفت نمیدونم. گفتم نمیدونم نداریم، باید جواب بدی. من الان عصبانیم. گفت حالت بده؟ گفتم آره. گفت دوست داری عصبانی نباشی؟ گفتم آره. گفت میخوای یه راهی که خودم رفتم رو بهت بگم تا هر وقتی عصبانی شدی سریعا آروم بشی و همه چی از یادت بره؟ گفتم آره. گفت دیدی یه وقتهایی خودتم میخوای در مواقع عصبانیت آروم باشی ولی نمیتونی؟ گفتم عه وا خاک عالم، درسته. حالا بگو چیکار کنم؟ گفت خوب خوب گوش کن. این راهیه که من خودم امتحان کردم و به هرکی یاد دادم دیگه تا آخر عمرش عصبانی نشده، تو بگو کل دنیا هم رو سرت خراب بشه، آرومی و آرامش خودت رو حفظ میکنی و منطقی تصمیم میگیری. گفتم بگو خب چیکار کنم؟ گفتم باید قول بدی که... بوق بوق بوق... روی صفحه نمایش دستگاه علامت تعویض کارت نشون داده میشد... سریع کارت رو درآوردم.تلفن قطع شد! کارت تلفن دیگه ای نداشتم. اجبارا کارت عابر بانکم رو گذاشتم داخل دستگاه. [اعتیار دو میلیون و هفتصد تومان.لطفا شماره گیری کنید...] خیلی به ذهنم فشار آوردم اما یادم نیومد که چه شماره ای رو گرفته بودم. تقصیری هم نداشتم، عصبانی بودم خب. بالاخره دلو زدم به دریا و یه شماره رندوم دیگه با 0912 گرفتم. پونزده بار بوق خورد ولی برنداشت. تو دلم گفتم کثافت عوضی، اگه مردی گوشی رو بردار! بالاخره طرف گوشی رو برداشت. صدای یه پیرزنه بود. گفتم ببخشید که قطع شد، از مشکلات تلفن کارتیه دیگه، اعتبارش تموم شد. خب داشتی میگفتی. گفت چییییییی؟ گفتم عصبانیم، بدترم نکن. گفت نشنیدم، کی هستی؟ داد زدم: حاج خانم،حاج خانم؛ صدامو میشنوی؟ گفت : بله بله، بگو میشنوم.  گفتم: من عصبانی هستم. گفت ببین دخترم! به عباس آقا بگو دستش درد نکنه. نباید سالی بالی یه سر به من پیرزن بزنه؟ گفتم : آهان پس اسمش عباس آقاست؟ سریع تلفن رو قطع کردم. عصبانیتم تشدید شده بود. یه شماره دیگه گرفتم با 0910. یه خانمه گوشی رو برداشت. گفتم عباس آقا شمایی؟ گفت من زنشم. داداش تویی؟ گفتم خداوکیلی از خودت خجالت نمیکشی که سالی بالی یه سر به اون پیرزنه نمیزنی؟  گفت خجالت واسه چی؟ روانشناسها میگن خجالت بده. سه تا سم سفید داریم، شکر،نمک،شکر. گفتم کدوم روانشناسا؟ گفت همه شون. گفتم مثلا کیا؟ گفت مثلا آنتونی رابینز، زیگموند فروید، وین دایر، کارل یانگ، بازم بگم؟ گفتم ببین من عصبانی ام. یکی از خوباشون رو معرفی میکنی بهم؟ گفت : عصبانی ِ چی؟ گفتم عصبانی بد. گفت یه دقه گوشی.[بابایی! مثل اینکه با تو کار دارن] همون پسره گوشی رو برداشت و گفت بله ؟ گفتم خودتی؟ گفت آره. گفتم پس چرا قبلا نگفتی؟ گفت خواستم ریا نشه. اینجوری بهتره. گفتم خب داشتی میگفتی؟ گفت از چی؟ گفتم یه راهکار داشتی که گفتی خیلی خوبه. گفت آره، تو 5 میلیون بیار، میشی زیر مجموعه ی من، بعد دو نفر رو معرفی کن به عنوان زیر مجموعه خودت، اونا هم دونفر رو به عنوان زیر مجموعه خودشون. گرفتی؟ گفتم آره. گفت کاری نداری. گفتم نه. گفت راستی اسمت چیه؟ گفتم نمیدونم؛ شاید عباس. گفت عباس؟ پس چرا صدات مردونه نیست؟ گفتم چه ربطی داره؟ مگه اسم آدم با تن صداش ارتباط داره؟ گفت نمیدونم، شاید. هنوزم عصبانی هستی؟ گفتم دیگه نه. گفت خب پس قطع کن! گفتم نه اول تو قطع کن و سریع گوشی رو قطع کردم! کارتم رو از دستگاه درآوردم. راه خونه رو در پیش گرفتم و برگشتم خونه. الان خونه هستم و دارم به راه حلی که داد فکر میکنم...    

موافقين ۰ مخالفين ۰ ۹۷/۰۴/۳۱
زمستان ..

نظرات  (۲)

۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۲ بهارنارنج :)
بنظرم باحاله:دی
میرم میام میخونمش
پاسخ:
ممنون :)
۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۱ بهارنارنج :)
چه داستان باحالی:دی

تخیلی بود دیگه؟
پاسخ:
باز هم ممنون :)

هزار البته که بوی از واقعیت نبرده!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter