از آخر به اول !

من در جایگاه مدیر عامل نشستم پشت یکی از این صندلی چرخدارها، جسمم یه موجود لاابالیه که خودش رو ولو کرده روی یه صندلی درست مقابل من در اون طرف میز و عین خیالشم نیست.در سمت راستم روحم نشسته. بغض کرده. دست به سینه و مضطرب. نگران آیندشه و اومده به این جلسه که تکلیفش مشخص بشه. ذهنم در سمت چپ روبروی روحم نشسته و داره زیر لب غرولند میکنه و یه مشت حرفهای بی سر و ته رو میبافه به هم و بدون نتیجه رهاشون میکنه.  و عقلم، عقلم هم روی یک صندلی چوبی نشسته کنار خودم و گاهی در ِ گوشی یه چیزهایی رو بهم میرسونه و کمک میکنه تا جلسه رو مدیریت کنم. 

خب جلسه شروع میشه. روحم بی پرده اعتراضش رو بیان میکنه به وضعیت نابه‌سامانی که جسمم براش پیش آورده. میگه خسته شدم و صراحتا از جسمم طلاق میخواد! ذهنم میخواد با حرف آرومش کنه، روحم ولی آروم نمیشه با این حرفها، بغض فروخورده اش رو میشکنه و آشکارا گریه میکنه. عقلم در ِ گوشم میگه: جدایی به صلاح هیچکس نیست. جسمم از دیدن گریه ی روحم ناراحت میشه. کمی به خودش میاد و از جاش بلند میشه و میاد سمت روحم و آروم بغلش میکنه و میگه ببخشید عزیزم! به خدا من دوستت دارم! دست خودم نبوده اگر اذیتت کردم ... ناراحت نباش قول میدم درست میشه. بهت قول میدم. روحم با همین حرف آروم میشه و گریه‌ش رو قطع میکنه.. 

کمی بعد ... ذهنم مجلس رو به دست گرفته و داره فلسفه میبافه. حرفهای بی سر و ته همیشگی ... از جدایی نادر از سیمین میگه تا زندانی شدن نلسون ماندلا تا مرگ و خودکشی و گرونی دلار و همه چی... ساعتهاست داریم راجع به مشکل بوجود آمده بحث می کنیم که یهو در میزنن... یعنی کی میتونه باشه ؟ همه هستیم؟ آره من که خودم هستم، عقلم هست،جسمم هست، ذهنم هست، روحمم هست ... خب همه هستیم. نگران میشیم. یعنی کی پشت دره؟... سکوت حاکم میشه بر جلسه. جسمم آروم میره به سمت در ... دستگیره رو میچرخونه، در رو سمت داخل باز میکنه... یک هیکل درشت سیاه بر آستانه در ظاهر میشه... جسمم تا کمر جلوش خم میشه و دستش رو میبوسه.. ذهنم ساکت میشه. روحم جیغ میکشه و غش میکنه روی صندلی.  عقلم آروم از کنارم بلند میشه و از در پشتی میره بیرون و اصطلاحا جیم میزنه. جسمم با اشاره به تک تک اعضای انجمن به جز عقلم؛ میگه قربان! همه ی ما نوکر شما هستیم. 

کمی بعد ... انجمن من و جسمم و روحم و ذهنم و عقلم از هم پاشیده شده؛ فقط  من هستم و نفسم ... 

موافقين ۴ مخالفين ۰ ۹۷/۰۷/۲۳
زمستان ..

نظرات  (۱)


متن عالی بود
تصویرسازی‌تون عالی بود
دقیقا تجربه رو منتقل می‌کرد...
حالا باید چیکار کرد توی این مواقع عقل پا نشه بره؟؟

از کامنت‌تون و تذکر به جاتون هم خیلی ممنونم 
هرچند خدا رو شکر این کسی که اسم بردم اونقدرها در زندگیم اهمیت و تاثیر نداره ولی در موارد بسیار دیگه برام کاربرد داره. 
اون حاج‌آقایی که صحبتاشون اینقدر خوبه رو میشه به ما هم معرفی کنین؟


پاسخ:
ممنون. قطعا عالی نگاه شماست :)




ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter