از آخر به اول !

پست 136تا مونده به آخر، Pain & Heart 2

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۲ ب.ظ

صدایی رو شنیدم که گفت : یه فرصت دیگه بهش بدیم.این رو شنیدم و دیگه نفهمیدم چی شد ... 

چشمهایم کم کم باز می‌شد. همه چیز را تار میدیدم. به سختی توانستم ماهیت تابلویی که کمی‌ آنطرف تر بود را تشخیص دهم. چیزی به خاطر نداشتم به جز اینکه...نه! هیچ چیزی به خاطر نداشتم! حافظه‌ام کاملا پاک شده بود و هرچه فکر می‌کردم، جز یک صفحه‌ی کاملا سفید، چیزی بر پرده اول ذهنم نقش نمی‌بست. حتی نمی‌دانستم کی هستم. چشم‌هایم را با تلاش بیشتر باز کردم و با این تلاش توانستم چیزهای کمی‌ را به خاطر بیاورم. خودم را، بهشت و جهنم را. هیچ‌کس آن اطراف نبود. تابلو را به سختی می‌خواندم. نوشته بود بارگاه امام. اما این کلمات تداعی کننده هیچ مفهومی‌ در ذهن من نبودند. با تلاش بیشتر تابلو برایم کمی‌ واضح‌تر شد، خواندم یادگار امام (ره). روی تابلوی کناری هم نوشته بود: بزرگراه آیت الله رفسنجانی! دیگر از تابلوی بهشت و جهنم اثری نبود. فهمیدم کجا هستم و کیلومترها از خانه دور افتاده‌ام. از جایم بلند شدم و خواستم سوار ماشین شوم. در آن حالت گیجی و عدم تعادل، دقایقی کنار اتوبان صبر کردم. از اتوبانی که حتی در خلوت‌ترین ساعات شب هم هیچ چشمی‌ آنرا بی عبور و مرور ندیده است، تعجب کردم. هیچ ماشینی از آنجا رد نمی‌شد. تلو تلو خوران به سمت خانه راه افتادم و نگاهم مدام به پشت سرم بود تا برای اولین ماشینی که از دور می‌آید، طوری دست تکان دهم که متقاعد شود و بایستد و سوارم کند. زمان زیادی گذشت اما هیچ ماشینی نیامد و در این مدت، نه پرنده‌ای را دیدم و نه وزش بادی را روی صورتم حس کردم. به درختهای کنار اتوبان هم خیره می‌شدم. شاخه ی هیچ درختی تکان نمی‌خورد. حتی هیچ صدایی هم نمی‌شنیدم. سکوت همه جارا فرا گرفته بود و تمام دنیا مثل یک نقاشی زیبا اما بدون روح بود. هیچ چیز جریان نداشت. انگار زمین از حیات تخلیه شده بود. هیچ احساسی نداشتم و حتی بعد از این همه پیاده‌روی هم، نشانه‌ای از  خستگی در پاهایم نمی‌دیدم. به وجود خودم شک کردم. دستم را جلوی صورتم گرفتم، نفسم را بیرون دادم و جریان هوای کم جانی به دستم خورد اما کمترین حرارت و گرمایی نداشت. پایم را محکم بر زمین کوبیدم. نه، این خواب نیست. من نقاشی نیستم. من خودم هستم،من روح نیستم. من جسم دارم. دیرزمانی گذشت تا جای خالی روح در بدنم را دریابم. آنجا که باید میترسیدم،ذره ای نترسیدم! روح من گم شده بود. می‌خواستم به جایی که در آن افتاده بودم بازگردم شاید روحم را آنجا، زیر آن تابلو، روی زمین پیدا کنم اما ناگهان صدایی به گوشم رسید و مانعم شد. صدایی بسیار ضعیف از دوردست ها که شبیه درخواست کمک بود. بیشتر از واقعیت به توهم می‌ماند. چندین بار آن صدا را شنیدم. کمک ...کمک... به گوشهایم اطمینان نداشتم. راستش به هیچ چیز اطمینان نداشتم اما هرچه بیشتر دقت می‌کردم آن صدا را بلندتر و واضح‌تر می‌شنیدم. هنوز در شک و تردید بودم. نمی‌توانستم باورش کنم. طنین کمک در شیپوره‌ی گوش‌هایم می‌پیچید و مثل انعکاس نور چراغ در تالار آیینه، تا بی‌نهایت تکرار می‌شد. گوش‌هایم را محکم گرفتم اما بازهم صدایش را می‌شنیدم. فهمیدم که صدا را با گوش‌هایم نمی‌شنوم. باید می‌ترسیدم اما هیچ احساسی نداشتم.

به دنبال آن صدا، راه زیادی را طی کردم. به نزدیک محله‌مان که رسیدم، آن صدا بلندتر از قبل به گوش می‌رسید. مطمئن بودم که منبع صدا همان نزدیکی‌هاست. قدم‌هایم را سریع‌تر برداشتم تا به کوچه‌مان رسیدم و چیزی نگذشت که خودم رو در مقابل درب خانه دیدم. در باز بود. وارد شدم. حدسم درست بود. صدا از همین جاست. از داخل خانه. از پله‌ها پایین رفتم، راهروی خانه را طی  کردم تا به اتاق خودم رسیدم. درب نیمه باز اتاق را به آرامی‌ بازتر کردم. صدای نفس کشیدنش با جوش و خروش همراه بود. باید می‌ترسیدم اما ترسی در دلم نبود. متوجه حضور من شده بود و یکبار دیگر این‌بار آهسته‌تر از قبل گفت : کمک ..آه..کمک...وارد اتاق شدم. اتاق در ظلمت مطلق فرو رفته بود و جز یک چشم بزرگ که همچون آیینه‌ای درخشان بود و گدازه‌های آتش درون آن زبانه می‌کشید، قادر به دیدن چیزی نبودم. نمیترسیدم! روی دیوار اتاقم دستم را به آرامی‌ به سمت کلید برق دراز کردم که ناگهان فریاد زد: نه. دستت رو بکش عقب.این بار ترسیدم و  دستم رو کشیدم عقب! پرسیدم تو کی هستی؟ گفت تو همیشه کلید‌ها را اشتباه میزنی.درب ها را اشتباه باز میکنی. به جاهایی قدم میگذاری که نباید بروی. آن کلیدی که باید ازش استفاده کنی روی دیوار نیست. جواب سوالم را نداد. کنجکاو شدم که اورا ببینم. دستم را به سمت کلید اتاق دراز کردم که نعره ای شدید‌تر از قبلی زد و گفت نه.. گفتم تو کی هستی؟ گقت از کلید فاصله بگیر. فاصله بگیر. با زدن اون کلید تا انتهای دنیا در جهنم جاودان میشی. کلید اصلی در جیب تو قرار داره... 

+اولی.

موافقين ۱ مخالفين ۰ ۹۷/۰۶/۰۶
زمستان ..

نظرات  (۳)

۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۰ نویسندهِ کوچک
اینطور که شماره پستات ادامه پیدا میکنه هیچ وقت تموم نمیشه !
پاسخ:
هنوز به هزار تا نرسیده دایی جان!
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۴ بهارنارنج :)
چه جالب منتظر ادامشم:)
پاسخ:
جالب خواندید..موتوشکرم :)
این سومی نداره؟
پاسخ:

انشاالله اگه روزی به جوابش رسیدید مارم در جریان بذارید. ..جواب اینکه چرا مینویسید، چرا نمینویسید. 


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter