از آخر به اول !

هیچی آقا ...دیشب کم خوابیده بودم، امروز سر ظهری مغازه رو ترک کردم به قصد منزل سوار یک تاکسی شدم، صندلی عقب، یه خانم محجبه کامله اومد نشست وسط کنار من، یکی دیگه هم اونور، یعنی مطمئن بودم کارمند یکی از این ادارات مخوف شبه نظامیه ، چه میدونم اطلاعات یا ارشاد ... یاد استاد برنامه نویسیمون افتادم با دیدنش، بچه ها میگفتن نظامیه و زیر چادرش کلاشنیکف قایم کرده برای روز مبادا ! ... القصه تاکسی پر شد و راه افتادیم. خسته بودم حسابی، تا راه افتاد چشمام سنگین شد و هاله ای از خواب دور مغزم رو فرا گرفت و منم از خدا خواسته، گرفتم خوابیدم در همون حالت...خواب و بیدار بودم که وزن کله ام روی گردنم سنگینی میکرد و از حالت تعادل خارج شد و چپه شد، پا شدم اینورو نگاه کردم، اونورو نگاه کردم؛ دیدم خبری نیست. دوباره چشام سنگین شد و خوابیدم، اینبارم سرم از تعادل خارج شد و سقوط کرد ولی روی یه چیز نسبتا سفت، بعد از چندثانیه،یهو زیرش خالی شد و دوباره بیدار شدم. بار سوم که به خواب تن دادم، یهو چشم باز کردم دیدم سرم رو گذاشتم روی شونه ی اون خانمه ...یه نگاه پر از غیظ به ضمیمه یک نچ خیلی اعتراضی بهم کرد که زهله ام داشت میترکید! سریع گفتم اوه میسکوزی میسکوزی!!!! 

خارج از شوخی کار بسیار بدی ازم سر زد هرچند ناخواسته و حتی ناحدس زده و دوبار هم گفتم عذر میخوام خانم حتی وقتی پیاده شدم هم معذرت خواهی مودبانه ای کردم اما امیدوارم وبلاگ نداشته باشه. چون ممکنه بره بنویسه واقعا مردهای جامعه ای که داریم آدمهای بیشعوری هستن که فلان و بیسار و بهمان. دیدم که میگم ... در حالی که من فقط از فرط خستگی به مقام نعشگی نایل اومده بودم.. 

موافقين ۰ مخالفين ۰ ۹۷/۰۵/۲۷
زمستان ..

نظرات  (۱)

۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۲ عاشقِ کامپیوتر
ولی به نظر من چون خواب بودی هیچ تقصیری نداشتی
پاسخ:
تقصیرکار که هستم اما گناهی ندارم! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter