از آخر به اول !

پست 116تا مونده به آخر، درد ...

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۵ ب.ظ

امروز حسابی اعصاب و معصاب یوخد بود. یعنی نبود ! حتی همین الان هم .

بعد عین یک پسربچه شش ساله این جیب و اون جیب رو گشتم شیش هزار تومن پول درآوردم رفتم یه فالوده بستنی خریدم و دوتا جعبه گذاشتم جلوی مغازه و نشستم و فالوده بستنی خوردم و ته دلم شاد بودم برای مدتی کوتاه و حالا هم اومدم اون حال رو ثبت میکنم. بعد ممکنه یک آدم تک چشم که تا نوک دماغ خودش رو میبینه این کار من رو خفیف و دنی به حساب بیاره یا فکر کنه که این کلمات به درد کسی نمیخورن... ای به جهنم که به درد کسی نمیخورن... ابدا نمی خوام و اراده ام بر این کار نیست که کلماتی که از داغ جگرم برخاسته اند برای کسی مفید واقع بشن... من دنبال این نیستم و نبوده ام. مشکل شرکت بیان و اهداف و آرمانهاش هست ... من همیشه کار خودم رو کردم...

چند وقته غر نزدم و اعلام نارضایتی نکردم ؟ چرا اینجوری شده ؟ بهم بگو نگاه حال حاضر من اینه که دنیا رو تیره و تار میبینم یا واقعیت موجود اینه ؟ چرا احساس میکنم که " ظهر الفساد  فی البر و البحر، بما کسبت ایدی الناس" چرا حس میکنم "جهان سیر شد از داغ نبودت، و دلبسته جهانی به وجودت" چرا حس میکنم " وقت است که باز آیی؟ " چرا حس میکنم که تمام ظرفیت های بشر پر شده و رسیده به ته خط... واقعا خسته شدیم از اینکه هر روز یک خبر بد میشنویم، یک فاجعه ..

+ من یک اتاق کوچیک دارم تو تهران. زمانی که خونه هستم تمام وقت توی این اتاق هستم. تازگیها کم کم دارم از بستن درش ترس میگیرم. میترسم یکی در بزنه و یهو یه خبر بدی بیاره ... حالا بگرد تو کتابهای روانشناسی ببین کسی که اینهمه شاد و انرژی مثبت بوده در طول سالهای اخیر چرا و به چه علتی باید دچار عارضه " ترس از اتفاقات هنوز نیوفتاده" بشه ...داریم زندگی میکنیم ... با درد ...با درد... با درد ...

.

.

لینک.

+سیگار لازمم به شدت... 

موافقين ۰ مخالفين ۰ ۹۷/۰۵/۲۲
زمستان ..

نظرات  (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter