از آخر به اول !

پست 110 تامونده به آخر، پایان نامه.

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ب.ظ

الان چهار روزه که خونه نشین شدم.هر روز صبح که بیدار میشم پای لپتاپ میشینم و توی محیط اوبونتو در حال اجرا گرفتنم تا زمان خواب...عدد عدد عدد... با اعداد زیادی سر و کار دارم. از شانس بد همه شون منفی هستن...حقیقتا همه چیز رو شکل اعداد منفی میبنم .. 384- ، 369.2- و .. میخواستم یک گام بلند در جهت پایان نامه ام بردارم و برداشتم خداروشکر. فردا میرم به دیدن استاد با دست پر. 

اما دوست داشتم داستان این پایان نامه رو تعریف کنم. 

تقریبا دوسال پیش بود (پاییز 95) که به مدت سه ماه با همه اعضای خانواده در بیمارستان بودیم. من، یک پام تهران توی بیمارستان بود و یک پای دیگه ام 200 کیلومتر اونورتر توی قزوین، توی دانشگاه. انصافا سخت بود و بهم فشار می اومد و فکر کن چه بلایی سرم اومده بود در این مدت! در همان روزها یکی از دخترعموهای مارو آوردن همون بیمارستان بخش زنان... همسن مادرم بود. سی تی اسکن که شد، فهمیدن غده ای به اندازه یک هندوانه توی سرش هست. دکتر صراحتا گفت سرطان است و نهایتا 2 سال زنده میماند. خیلی ناراحت بودم. انسان بزرگی بود ..روح بزرگی در جسمش زندانی شده بود. دوست داشتنی بود ... خیلی دوست داشتنی... شاید باورت نشه اما مردم به مردان قبیله شون افتخار میکنن ولی من به اینکه نام خانوادگیم با نام خانوادگی وی یکی بود به خودم میبالیدم. شیرزنی بود در نوع خودش... یک شیرزن کرد و غیور و قابل اتکا! ...یعنی اگر دست روزگار در تهرانش به دنیاش می آورد بعید نبود که وزیر یا امیر بشه. 

من برگشتم دانشگاه و گفتم باید یه فکری کرد برای این قضیه. رفتم پیش یکی از اساتید و گفتم برام پروژه تعریف کن. گفت یکی دارم اکازیونه، بکر بکره.  گفتم چیه ؟ گفت تحقیق روی بیومولکولها ..گفتم به چه کار آید؟ گفت در درمان سرطان ... گفتم عالیه...خدا رسوند...دختر عمو دووم بیار که من اومدم.گفتم دوسال وقت دارم براش و خداروشکر دکتره گفته دختر عمو تا دوسال دیگه زنده میمونه...حواسم به قید "نهایتا" نبود. روزهای اول، خیلی کار میکردم و هی به بن بست میرسیدم و نتیجه نمیگرفتم.عینهو کیان ایرانی،کیسان ابوعمره بودم زمانی که برای کشتن حرمله میرفت و هربار دست از پا دراااااااااااااازتر برمیگشت.. سرطان که درمان نشد هیچ، خودمم نزدیک بود آرتروز گردن بگیرم پای لپتاپ. یک سال و خورده ای گذشت و من دست و پا میزدم و ره به جایی نمیبردم. تا اینکه به استاد گفتم چه کنم ؟ چه چاره جویم؟  گفت عیب نداره تلاشت هم نمره داره... گفتم نمره میخوام چیکار؟ دخترعموم داره میمیره...اینو که گفتم مغاضبا اومدم بیرون از دفترش و به قاعده ی 4 ماه و اندی باهاش قهر بودم! یعنی کار به جایی رسید که sms مشهور و مارازلونه‌درآرش رو فرستاد برام و گفت : نذار ذهنیتم نسبت به اسم "حیدر" تغییر کنه، نذار! ...اینو که گفت خیلی بهم برخورد ... رگ غیرتم در حال انفجار بود...گفتم حیدرررر سرطان رو که درمان نکردی، اسم حیدر رو هم خراب میکنی؟ غیرالمغضوب علیهم ولا الضالین از جام بلند شدم و لباس پوشیدم و پاشنه ی کفش های قیصریم رو ور کشیدم و رفتم  آشپزخونه و یک لیوان آب خوردم و سعی کردم منطقی باشم.دوباره برگشتم کفشامو درآوردم و لباسامم کندم و نشستم پای لپتاپ...در جواب یک خط پیامکش بالغ بر 3000 کلمه(عین واقعیته) براش تایپ کردم و ایمیل کردم و فرستادم با این مضمون که ناراحت نباش استاد، من با قدرت برمیگردم و میرم به جنگ سرطان  و دخترعمو رو .... که یهو یادم افتاد ای داد بیداد ... بوته ی یاس باباجون هنوز، گوشه ی باغچه توی گلدونه،عطرش پیچیده تا هفت تا خونه، خودش کجاهاست ،خدا میدونه، تسبیح و مهر دخترعموجان؛ گوشه ی طاقچه، توی ایووونه... حالا با چه انگیزه ای سرطان رو ریشه کن کنم از جاش؟ رفتم پیش روانشناس...گفت انگیزه سازی مثبت کن.. اینو که گفت با خودم گفتم انتقام! ...باید انتقام دختر عمو رو بگیرم از سرطان. برگشتم به کار...انگیزه ام دوبرابر شده،خون جلوی چشمامو گرفته..دارم شبانه روز تلاش میکنم که ریشه سرطان رو بسوزونم،بخشکونم ،بچلونم .. من بالاخره سرطان رو از ریشه در میارم.  شما هم این جماعت کور و کچل رو به سرمنزل سعادت برسونید ... 

شاعر میگه یک دست صدا ندارد اما اونی که صدا ندارد چوب خداست، اینجوری نیست که هرکی هرچی خواست بتونه بخواد. زندگی از روز ازل الکی نبوده تا رو ابد هم الکی نمیشه.دخترعمو همیشه میگفت هیچ چیز الکی نیست اونقدرها. بهم میگفت به صدای گنجشک ها گوش کن، دوباره گوش کن، دوباره گوش کن. با اینکار میتونی گوش کردن رو یاد بگیری. گنجشک ها یک مشت پرنده هستن.باید بتونی بهشون گوش بدی.در غیر اینصورت مواظب زبانت باش. که سر سبز را میدهد بر باد. زندگی همینه.دیروز همین بوده، امروز همینه، فردا همینه، از اول همین بوده تا ابد هم همین میشه ... 

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید... تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر...که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

موافقين ۱ مخالفين ۰ ۹۷/۰۵/۱۶
زمستان ..

نظرات  (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
invisible hit counter